یزدان سلحشور

آثار و نظرات "ی.س"شاعر , نویسنده , منتقد و روزنامه نگار

 
نویسنده : یزدان سلحشور - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٧
 
صورتى از آینه

پس گفت «بند» بر وى نهند. کس نپرسید از چه؟ چون خلیفه بر وزیر دانشمند خشم گیرد، هر که به شفاعت آید، بسوزد!
نگاهبان «بند»، روزى خور وزیر بود به ایام آسایش؛ گفت: «از فرمان خلیفه گریز نباشد اما پاس آن همه نعمت که مرا دادى، چون به مرگت فرمان دهد، آسوده راهى ات کنم نه به عذاب!» و وزیر، به عذاب، لبخند بر لب آورد که لطیفه اى بود در آن ایام بى لبخند.
پس خلیفه گفت که از وى، نه پسر ماند، نه فرزند پسر، نه فرزند فرزندپسر؛ وزیر را هر سه بود. هر سه را پیش چشم اش بکشتند و او، تنها گفت: «نه!» خلیفه گفت از وى، نه دخترماند، نه فرزند دختر، نه فرزند فرزند دختر؛ وزیر را هر سه بود. هر سه را بکشتند و هر بار، تیغ خون چکان را، پیش چشمانش نشاندند که سر در یوغ داشت؛ تنها گفت: «نه!» پس خلیفه گفت بکشیدش که این چنین زخم خورده اى، چون رخصت یابد، از این «تخت» جز قصه اى به جاننهد. نگاهبان «بند» را فرصت اداى دین آمد؛ گفت: «یا وزیر! فرمودکه به زجر بکشم! پاى ات ببرم و دستت ببرم و زبانت ببرم؛ آنقدر خون از تو رود که عبرت گیرند مردمان؛ سر از تو ببرم آنگاه، پیش خلیفه برم. من سر ببرم و تو را از رنج رهانم و آنگاه و پاى و دست و زبان ببرم.» وزیر را لبخند بر لب آمد که لطیفه اى بود در آن ایام.‎.‎.
پس خلیفه، چون سر از وزیر بدید جدا، گریست. گفت به یکى «آرى»، این همه رنج از تو برخاستى؛ و کس نپرسید آن «آرى» بهر چه بود آن «نه» بهرچه؟ چون ظلم بر کسى آرى، ظلم بر تو آرند. خلیفه را از این حکم گریز نبود. «خوره» به جان اش افتاد؛ چنان تباه، که صورتى از آینه برگزید تا هر که «رو»ى خویش، در صورت او بیند؛ و یک بار، وزیر را به خواب دید که به گلستان مى خرامید و مى گفت: «این همه، به یکى «نه» فراهم آمد خلیفه! باختى! خلیفه ‎.‎.‎. باختى!» چون بیدار شد، بر تباهى زیبایى اش گریست. گاه باشد که خداوند، اعمال و صورت آدمیان را یکى کند.

 
comment نظرات ()